<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>در سایه ی چنار</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Oct 2024 13:11:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>پاییز هم رسید </title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/299</link>
<description>روو کاناپه جلوی تلویزیون نشستم از پنجره بالکن درخت گیلاس توو حیاط پیداست برگاش تک و توک زرد شده و هرازگاهی از درخت جدا میشن رو زمین میریزن به خونه که توو سایه روشن هوای ابری کمی تاریک شده نگاه میکنم و یه قلپ از چای م میخورم، دوستم درست میگه من هر لحظه توو فکرم همش به خودم میگم چی شد که اینجوری شد چرا باید بدون هیچ دلیلی منو کنار میذاشتن منی که به گفته خودشون هرگز کسی اندازه مایی نمیتونه محبت و فداکاری کنه رو چرا انقد راحت و با بهونه واهی کنار گذاشتن واقعا</description>
<pubDate>Sat, 05 Oct 2024 13:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/299</guid>
</item>
<item>
<title>چه روزگار غریبی</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/298</link>
<description>در سراشیبی روزگار با ترمزی بریده و قلبی شکسته سقوط را نظاره میکنم دروغ چرا حال روحی م از افتضاح هم بدتر است دلتنگ تنها و مورد ناحقی واقع شده امورم را به خدا واگذار میکنم شکسته و خسته م این روزگار دست از قمار نمیکشد</description>
<pubDate>Fri, 26 Jul 2024 20:41:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/298</guid>
</item>
<item>
<title>میگذره … هرچند سخت</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/297</link>
<description>یه لیوان و پر از چای میکنم میشینم پشت میز و دفتر و خودکارم و برمیدارم تا بنویسم بلکه ذهنم منظم بشه انقدر پرش ذهن دارم که اصلا یادم نمیاد از کجا میخواستم شروع کنم فکر میکنم یه وزنه سنگین اویزون گردنمه و نمیتونم با خودم حملش کنم اما انتخاب من نیست من مجبورم همه جا این سنگینی رو با خودم بکشم سه ماهه گذشته پر از ماجرا بوده یعنی در حدی که انگار چندین بار تا پای فروپاشی رفتم و برگشتم یه بار گفتن همسرم مشکلی داره که خداروشکر چیزی نبود یک ماه گریه کردم برای مسائلی</description>
<pubDate>Tue, 11 Jun 2024 07:23:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/297</guid>
</item>
<item>
<title>دختر بهاری آمد در قلب پاییز</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/296</link>
<description>روز اومدنش ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان به محض رسیدن کارای بستریمو انجام دادن و اصلا نذاشتن که دوباره برگردم بیرون حدود سه ساعت طول کشید تا برم اتاق عمل انقدر بغض داشتم که قابل گفتن نیست کادر بیمارستان خیلی خشک رفتار میکردن اصلا انتظارشو نداشتم وقتی رفتم اتاق عمل دکتر بیهوشی م اومد و خیلی خیلی ماهرانه بی حسی اسپاینال رو انجام داد اما بیتاب بودم و بهم داروی خواب اور تزریق کردن وقتی به هوش اومدم همه منتظرم بودن دخترمو دیدم خیلی شبیه خودم بود نکته عجیب این بود</description>
<pubDate>Wed, 21 Feb 2024 07:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/296</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز و اسم بهاری </title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/295</link>
<description>دخترکم اسم گل بهاری رو توو شناسنامه ش ثبت خواهد کرد حضورش برامون بهار میشه میدونم. فقط سه روز مونده تا به دنیا اومدنش از خدا میخوام عمری با عزت و طولانی داشته باشه دلی شاد و حضوری پررنگ و آرام بخش. این سه روزم میگذره همه چی میگذره بزرگ میشن میرن دنبال زندگیشون فقط از خدا میخوام به من و پدرشون عمری طولانی بده که بچه هامون احساس غم و تنهایی نداشته باشن برام دعا کنین خیلی نگرانم</description>
<pubDate>Sun, 15 Oct 2023 10:12:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/295</guid>
</item>
<item>
<title>شبانه های پاییزی عجیب</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/294</link>
<description>این شبهای اخر بارداری شبهای عجیبیه یه ترس عجیبی اومده سراغم از بی حسی میترسم کارهای خونه رو تا حدی انجام دادم اما هنوز کار دارم دلم میخواست چند ماه دیگه به دنیا بیاد نمیدونم چرا آمادگی زایمان رو ندارم دخترکم وزن خوبی داره صبوره آرومه قویه احساس میکنم قراره یه لیدر به دنیا بیارم درست مثل مادرش😉برای همه روزایی که عین یه قهرمان بار همه چیز رو به دوش کشیدم به خودم افتخار میکنم این شبای اخر خوابم نمیبره الان زیر قابلمه رو خاموش کردم عصاره قلم میگرفتم،بوی</description>
<pubDate>Tue, 10 Oct 2023 22:42:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/294</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز اومد با رنگ و بویی عجیب</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/293</link>
<description>تابستان امسال پرکارترین و شلوغ ترین تابستان تمام عمرم بود به قدرت خودم آفرین گفتم و همه از اینهمه صبوری انگشت به دهان.۳ اثاث کشی رو همزمان انجام دادم.خونه ام.ویلا.خونه اقوام که تماما به من سپرده شده بود و خدای عالم میدونه چه کار سخت و پر زحمتی رو به سرانجام رسوندم. در این حین کارهای اداری و قانونی انتقال سند هم بود که هنوز کامل نشده.پاییز اومده و کمتر از ۲۰ روز مونده به زایمان وحشت عجیبی همه وجودم رو فرا گرفته احساسات متناقضی دارم نمیدونم چرا حالم</description>
<pubDate>Sun, 01 Oct 2023 20:52:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/293</guid>
</item>
<item>
<title>شبانه ای نه چندان آرام</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/292</link>
<description>طرحواره هایی درمان نشده درست در ماه هفتم بارداری در حال خفه کردن من هستند.به شدت سرد و زمخت و پر از گریه ام. همه چیز منو توو فشار میبرن. خسته کننده و داغونم مورد بی مهری ام و نمیدانم چه کنم هیچ خوشحال نیستم هیچ نمیخندم هیچ هیچ هیچ</description>
<pubDate>Thu, 06 Jul 2023 22:36:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/292</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا توان بده</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/290</link>
<description>یکی از سخت ترین کارهای دنیا جابه جایی خونه ست هرچقدددر جمع میکردم بازم خرده ریز داشتم تازه من معروفم به اینکه اصلا وسیله اضافه نمیکنم و بار خونه رو سنگین نمیکنم. خیلی کار سختیه موندم فردا باید چیکار کنم خونه پر از وسیله ست چیدنش به کنار تا چشم به هم بزنی سر سال شده فردا صبح اول وقت نیروی کمکی م میاد با هم میریم سر وقت خونه امیدوارم زود بتونیم جمع و جورش کنیم تمام بدنم درد میکنه از درد شدید ناف بگیر تا سوزش شدید ران پا و درد های استخوانی دیروز غربالگری دوم</description>
<pubDate>Thu, 25 May 2023 20:09:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/290</guid>
</item>
<item>
<title>بی سر و سامان ترین</title>
<link>https://dey0mahi.blogfa.com/post/289</link>
<description>امروز عصر انشالله کل وسیله ها جا به جا میشن نشستم وسط خونه به دور و بر نگاه میکنم بازم هزارتا خرت و پرت ریخته دورم باید از یه گوشه شروع کنم کلا ۵ ساعت وقت دارم پوست سرم کنده شده توو اینهمه جا به جایی هزاران لعنت بر باعث و بانی این اوضاعه مستاجرا. امیدوارم خدا یه در بزرگ برامون باز کنه که از این اوضاع راحت شیم همه از اینکه خونه جدید سر و سامون گرفته خوشحال میشن اما من دارم از الان به سال بعد فکر میکنم که با یه بچه کوچیک چطوری میخوام دوباره جا به جا بشم</description>
<pubDate>Thu, 25 May 2023 05:42:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>dey0mahi</dc:creator>
<guid>dey0mahi.blogfa.com/post/289</guid>
</item>
</channel>
</rss>
