هوا همونیه که من عاشقشم با همه وجودم ذره ذره نفس میکشمش این روزا حالم زیاد خوش نیست به شدت دلم میخواد بخوابم . تهوع شروع شده و کلافه ام کرده امروز که از خواب بیدار شدم خیلی دپرس بودم هیچکس بهم زنگ نزده بود که حالم و بپرسه ... تهوع داشتم.. گرسنه بودم..دلم حموم میخواست اما فقط جلوی تلویزیون دراز کشیدم و کلی هم با عسل بداخلاقی کردم بعدش هم رفتم در کمد رو باز کردم دیدم همسر برای پیدا کردن لباسش یه لباس رو از زیر کشیده و همه لباسا ریخته رو هم

گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم و زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه بکن . بیچاره علت ناراحتیمو نمیفهمید و همش میگفت میام مرتبشون میکنم . خلاصه بعدش عسل کمک کرد و خونه مرتب شد و اونوقت بود که مادرشوهرجان بالاخره بعداز روزها تماس گرفت که توروخدا جون همسر اگه هر غذایی میخوای بگو من برات بپزم و از این صحبتا .البته که معلوم بود همسر زنگ زده و قاطی کرده که چرا یه خبر ازش نمیگیری و ...
الان یه سی دی از مجموعه آهنگای خیلی ملایم گذاشتم و گوش میدم یه قابلمه مرغ گذاشتم که برا نهار یه چیزی داشته باشیم بخوریم و برای شما مینویسم.
دوشنبه با استرسی که داشت خفم میکرد رفتم دکتر برای سونو همش میگفتم آقای دکتر توروخدا سریع سونو کنید من الانه که گریه کنم .تا اون روز صدای قلبشو نشنیده بودم.همین که دستگاه گذاشت گفت ضربان داره ببین؟
با این که کوچولو بود اما دکتر ضربانشو دید.الان ۶هفته و ۶روزست منم دیدم که قلب کوچولوش تند تند میزد
اعتراف میکنم هنوز حسی بهش ندارم اما تنها حسی که همراهمه یه کم نگرانیه....
برای سلامتیش دعا کنید
ما خوبیم اما رمق نداریم