حرفای دلمو حال دلمو نمیتونم به کسی توضیح بدم.یه جور سکون‌و سکوت دارم ولی هر لحظه شاکرم که زندگیم توو آرامش کامله امیدوارم همیشه این آرامش سهم لحظه هام باشه و برای همه مردم دنیا این ارامش رو از خدا میخوام. 

دخترک کلاس اوله و درس دادن بهش هم لذت داره هم سختی الان کنارم خوابه و همسر امشب خونه نیست. مجبور بود بره جایی.همش توو فکرم نمیدونم بچه دیگه ای رو وارد این دنیای لعنتی کنم یا نه اما دخترم و خودمون دلمون یه عضو جدید میخواد. از طرفی میترسم و نگرانم اصلا نمیدونم چی درسته چی غلط پس میسپرم به خدا 

الان میخوام برم یه چای برا خودم بریزم یکم برنامه هام و بنویسم و یکم کتاب بخونم. بارون میباره ، نیمه شبه من تنهام و خیلی دلم خلوت با خودم و میخواد 

زندگیم مثل یه درخت پرشکوفه ست که منتظر به ثمر نشستنشم ، به زودی میوه میده، همین که آفتاب طلوع کنه