تابستون رسيد
نور صبح ميزنه توو چشمم و فكرم شروع ميكنه به ياداوري خيلي چيزا،از تخت اومدم بيرون و ديدم ساعت هشت صبحه ولي ديگه بيدار شده بودم،خونه رو مرتب كردم و صبحونه خوردم و روز طولانيم شروع شد.هزار و يك فكر از ذهنم ميگذره و ضربان قلبم ميره بالا و هر ٢٤ ساعت برام ٤٨ ساعت ميگذره. خيلي عذاب ميكشم اما جز تحمل چاره اي ندارم
عسل كنكور داده و منتظر نتيجه شيم
معلومه حالم بده نه؟
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر ۱۳۹۷ ساعت 13:51 توسط ماهی
|