همیشه گفتن ظلم موندنی نیست و بیشتر از گفته ها من همیشه دست خدارو روی سرم توو تک تک لحظه های سخت زندگیم حس کردم  بهاری که گذشت سخت ترین و مزخرف ترین بهار بود. همسرم ماهها بود که به طرز عجیبی استرسی و بدحال بود و حال بدش همه مون رو عاجز کرده بود و کمر همت بستم و نذاشتم زندگیم نابود بشه و انقد با این حس و حالش جنگیدم که خوب شد.دیروز میگفت تو نذاشتی من غرق اون حال و روز بشم توضیح اینکه حالش چقدر بد بود خیلی سخته اما گذشت. توو ایام عید همه توو ویلای پدر همسرم جمع شدیم و البته مطمعن بودیم کرونا نداریم. از روزی که وارد شدم خسته و داغون از مریضی همسر و ناراحت از برخوردای افتضاح جاری بودم.یه سره در حال جنگیدن با من و مهربونی به بقیه و یه جورایی اونا رو توو دستش گرفته بود کافی بود بچه من به بچش کوچکترین کاری داشته باشه چنان حمله میکرد به این بچه که قلبم هزار تکه میشد اما بازم چیزی نمیگفتم. همه این روزا عسل خونه بود و نیومد باهامون اما وسطای عید بود که یکی از فامیلا اومد تهران و به طور کاملا سورپرایزی اوردش ویلا که ماهم خوشحال شیم ولی ای کاش نمیومد. از لحظه ای که اومد جاریم گیر داد بهش و هی تیکه بارونش کرد یه روز عصر ما پایین نشسته بودیم که یهو صدای جییییغ و بلوا از طبقه بالا اومد (البته اولین شب هم با همسرم به شدت دعواش شد و اصلا مراعات نکرد و اومد گورش و گم کنه که نکرد و موند)همه دوویدیم طبقه بالا که دیدیم بچه ش دختر منو گاز گرفته و عسل بهش گفته نه گاز کار بدیه و به تریش قبای خانم برخورده و به عسل گفته توو گه خوردی که به بچم حرفی زدی که عسل هم عصبانی شده و یه چک ابدار خوابونده توو گوشش و بهش گفته تو هیچ کس من نیستی که به من میگی گه خوردی.بعدش هم برادرشوهرم به پدر و مادر من فحاشی کرد😭😭😭من انقدر گریه کردم که جوووونم بالا اومد و بعد از برگشت از باغ سه مااااه اوضاع روحی افتضاحی داشتم.ارتباطمون قطع شد و چند بار سعی کردن اشتی بدن که من راضی نبودم به خاطر توهین به پدر و مادرم و هرگز هم نمیبخشمشون و امیدوارم خدا جوابشون و بدتر از این بده. خلاصه قرار بوده که ما دعوت بشیم خونه خواهرشوهر که به زور شوهرش و پدر همسرم خواستن مارو آشتی بدن که باز هم توو خونه پدر همسرم باهام بد حرف زد و من قلبم شکست اما جواب ندادم و گذاشتم خدا جواب بده. 

وقتی رفتیم خونه خواهرهمسرم خدا گفت صبر کن که حقت رو میگیرم و این خانم چنان حرکات و رفتاری رو با بقیه از خودش نشون داد و باهاشون دعواش شد و بهشون توهین کرد و قلب همشون و شکست که تازه مزه حال منو بقیه درک کردن و انقدرررر خدا باهام یار بود که هر غریبه ای هم منو میدید شروع میکرد به تمجید و رحمت به پدر و مادرم اون چند روز نمایش وجهه حیوانی این زوج بود جلوی غریبه و اشنا و بعد از اون توهین به همسر خواهرشوهر و دعوا با دختر خواهر شوهر و ناراحتی عمه های شوهرم و قهر این زوج با پدر و مادر همسرم و خلاصه طرد شدن این ادمها از جمع و در نهایت قطع رابطه شون با همه ما و حالا ما در ارامش کامل زندگی میکنیم و گورشون از زندگی ما گم شد و این فقط قدرت خدا بود. از خدا میخوام هرگز برنگردن آسیب هایی که بهمون زدن جبران ناپذیره و فقط از خدا میخوام برنگردن و خدا جواب دل شکوندن هاشون و بده. توضیح خیلی طولانیه فقط بدونین ظلم موندنی نیست