دلم میخواد یه مرثیه بشنوم و گریه کنم دلم برای مامانم تنگ شده روزهای وداع با یارم میاد جلوی چشمم نمیدونم چرا تموم نمیشه این خاطرات بد چرا من یادم نمیره.عسل میگه خیلی عصبی شدی اما من عصبانی نیستم پس چرا دلم میخواد بجنگم با هرچی خاطرات تلخه؟چون توانش و ندارم عصبانی م 

دلم گریه میخواد سرم و تکیه میدم به دیوار و اشکام سرازیر نمیشه که نمیشه ولی این غصه مثل یه پیچک میپیچه دورم و انگار دارم خفه میشم