این شبهای اخر بارداری شبهای عجیبیه یه ترس عجیبی اومده سراغم از بی حسی میترسم کارهای خونه رو تا حدی انجام دادم اما هنوز کار دارم دلم میخواست چند ماه دیگه به دنیا بیاد نمیدونم چرا آمادگی زایمان رو ندارم دخترکم وزن خوبی داره صبوره آرومه قویه احساس میکنم قراره یه لیدر به دنیا بیارم درست مثل مادرش😉برای همه روزایی که عین یه قهرمان بار همه چیز رو به دوش کشیدم به خودم افتخار میکنم

این شبای اخر خوابم نمیبره الان زیر قابلمه رو خاموش کردم عصاره قلم میگرفتم،بوی دارچین یه دل بهم خوردگی خاصی بهم میده

فکر نکنم بتونم دیگه بنویسم تا بعد از به دنیا اومدنش که خاطره زایمانم و مینویسم. برام دعا کنین همه چیز مثل حضورش پر از ارامش و قدرت انجام بشه و حال هممون خوب باشه